محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1154

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

به شب او را بخواندى و با او حديث كردى از علم و از كار مملكت ، و با او عقل و خرد و نصيحت يافت . او را عزيز كرد . پس يعقوب اثر حسن بيافت . از مهدى او را زنهار خواست . مهدى مر او را زينهار داد . پس يعقوب مر حسن را بياورد و به خدمت به پاى كرد . و مهدى از يعقوب بدان كار اندر سپاه داشت و كار خويش همه به دست وى اندر كرد . و يعقوب روز و شب با مهدى بودى و همه كار او كردى ، و مهدى او را فرمودى . پس وزير [ بو ] عبيد الله از كار يعقوب حسد كردى و نتوانست او را ديدن . و مردى از اهل علم و ادب بود و بهانه اى بر وى نيافت كه او را پيش مهدى عيب كردى . تا چنان شد كه مهدى پيش از يعقوب وزير را بار ندادى . نخست يعقوب اندر آمدى پيش مهدى و وزير بر در سراى بنشستى تا يعقوب بيرون آمدى . و به كارها اندر نگاه كردى و فرمان همى گفتى و پيغامهاى مهدى همى راندى ، و وزير از دور همى نگريستى . پس چيزى كه وزير بايستى فرمودن تا يعقوب نفرمودى وزير نتوانستى كردن . تا چنان شد كه مهدى بنوشت به خط خويش به همه ولايتها و گفت هر آن نامه اى كه از من به شما آيد ، تا توقيع يعقوب نباشد بر آن هيچ كار مكنيد از هر بابى و از هر ديوانى كه بود ، و ديوان الزمام مهدى به دو داد ، و او را يعقوب الامين خواندندى . و وزير ابو عبيد الله از دور همى نگريستى تا يعقوب مر او را كارى بفرمودى يا از مهدى پيغامى بدادى . پس همى بود تا سال صد و شصت و شش اندر آمد ، و مهدى با يعقوب حديثها كردى تا نيم شب . پس آنگاه بازگشتى . شبى يعقوب از نزديك مهدى بيرون آمد نيم شب و طيلسان داشت با قصارت بسيار و بر اسبى نشسته كه مهدى فرستاده بودش . چون خواست كه بر اسب نشيند ، ركابدارش اسب پيش آورد و طيلسان بر خويشتن راست كرد . از آن طيلسان آواز قصارت [ 333 a ] آمد و بترسيد ، لگدى بزد و هر دو پاى يعقوب بشكست . يعقوب بيفتاد و هوش از وى بشد . مهدى را خبر بردند ، پاى برهنه پيش يعقوب آمد و آنجا بود تا به هوش بازآمد و بفرمود تا به محفّه به خانه بردندش . پس ديگر روز مهدى خود برنشست و